تبليغاتX
دانیال ، کوچولوی مامان و بابا
من دانیال هستم و میخوام خاطرات و عکسهام رو توی این وبلاگ بزارم
Lilypie Kids Birthday tickers
از چهارشنبه گذشته كلاس های من هم شروع شده و ميرم مدرسه . البته چون ما پيش دبستانی هستيم كلاسهامون ديرتر از بقيه بچه ها شروع شد .
صبح ساعت 7 و 45 دقيقه سرويس مياد دنبالم و هشت و نيم كلاس شروع ميشه تا يازده و نيم .
فعلا كه همه چيز خوبه و هر روز فوتبال داريم ؛ خالمون ( ببخشيد خانوممون - مامان هی ميگه خاله ديگه تموم شد ، توي مدرسه بايد بگی خانوم ) هم خوبه و باهامون بازی هم ميكنه .

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 مهر1390ساعت 9:28  توسط مامانم اینها  | 

امروز وقتی از مهد برگشتم خونه برای راننده سرويسمون دست تكون دادم كه بره ، و وقتی اون رفت تازه زنگ خونه رو زدم كه ديدم كسي جواب نميده !!! زنگ بقيه طبقه ها رو هم زدم ولي هيچكس جواب نداد و من مونده بودم پشت در

بعد از كمي تفكر به فكرم رسيد برم پيش بقال محلمون كه ازش خريد ميكنيم ، رفتم پيشش و بهش گفتم هرچي زنگ خونمون رو ميزنم كسي جواب نميده ، اونهم منو نشوند روی صندليش و يكم بهم آب داد تا آروم بشم . بعد هم منو با شاگردش فرستاد دوباره خونه ، شاگرد بقال هم زنگ زد و ديد كسي جواب نميده . . . برای همين چندبار با سنگ زد به در كه مامان بزرگ صدا رو شنيد و اومد در رو باز كرد .

بعدا ً معلوم شد كه زنگ هامون خراب شده بودن و برای همين كسی در رو برای من باز نكرده بود .


+ نوشته شده در  یکشنبه 25 اردیبهشت1390ساعت 15:56  توسط مامانم اینها  | 

امسال هم مثل هر سال رفتيم باغ عيسی دايی ، و تا آخر شب حسابی بازی كرديم .


امسال چون هوا دير گرم شده بود ، هنوز درختها شكوفه نداده بودن


كلی وقت هم با لاك پشت باغ بازی كرديم و بهش غذا داديم


من و داريان و الی كنار هيزم های باغ


دوچرخه ام رو هم برده بودم و با پرهام نوبتی سوارش ميشديم

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 فروردین1390ساعت 18:16  توسط مامانم اینها  | 

قبل از عيد همراه بابا بزرگ اينها رفتيم ويلای بابابزرگ و سال تحويل رو اونجا بوديم . هوا يكم سرد بود و زياد نميشد بيرون اومد .


اين سفره هفت سينمون هست


لحظه تحويل سال نصفه شب بود ، من و داريان هم قصد داشتيم مثل بزرگترها

براي تحويل سال بيدار باشيم ؛ ولی همينطور كه ميبينيد خوابم رفته


در حال باز كردن عيدی مامان بزرگ و بابابزرگ


بعد از باز كردن عيدی مامان و بابا


من و داريان از پشت نرده ها تامی سگ همسايه رو نگاه ميكنيم


بابا محمود اينها هم نزديك ويلای بابابزرگ يك ويلا اجاره كرده بودن تا چند روز اول رو با هم باشيم ، تا اينكه رفتيم كلاردشت . دايی سعيد اينها از تهران اومده بودن اونجا تا با هم باشيم . البته دايی سعيد شيرينی ماشين زن دايی صبا رو هم داد و همه رو يك شب دعوت كرد رستوران به صرف شام با موسيقی زنده جاتون خالی خيلی خوش گذشت .


بخاطر سردی هوا شومينه روشن بود ، اينهم يك ژست شومينه ای :)


روزهای آخر هوا آفتابی شده بود


اينجا دارم عمليات آكروباتيك انجام ميدم


ولی پروژه مسافرت عيد به همينجا ختم نشد ، نهم فروردين عروسی پسرعمه بابا بود توي تبريز ؛ مامان و بابا هم حس مسئوليتشون گل كرده و بود تصميم گرفتن كه برای عروسی بريم تبريز . برای همين هفتم فروردين بعد از ظهر از كلاردشت رفتيم تهران ( كه بخاطر شلوغي بيش از حد جاده 6 ساعت توی راه بوديم ) و فردا صبحش از تهران با بابابزرگ اينها و عمه پريسا اينها رفتيم تبريز . 4 روز تبريز بوديم و يازدهم برگشتيم تهران .

در راه برگشت از تبريز عمو مهدی همه رو دعوت كرد بستنی وحيد

اين عكس رو هم با سفره هفت سين اونجا گرفتيم

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 فروردین1390ساعت 17:35  توسط مامانم اینها  | 

امروز دومين سالگرد تاسيس مهد كودكمون بود و مثل پارسال مهد جشن گرفته بود . ما بچه ها از چند وقت قبل مشغول تميرن سرودها و نمايش هايي بوديم كه امروز اجرا كرديم .

مامان و بابا و داريان هم اومده بودند و ما رو تماشا ميكردند . من هم توي 2 تا شعر خوندن گروهی بودم و هم توي يك نمايش كه در رابطه با سين های سفره هفت سين بود .

البته چون بردن دوربين و عكس انداختن ممنوع بود ، بابا اينها نتونستند عكس بندازن ؛ ولي وقتی عكس ها رو از مهد بگيريم سعي ميكنم يكي دوتاش رو اينجا بذارم .

+ نوشته شده در  شنبه 14 اسفند1389ساعت 22:26  توسط مامانم اینها  |